X
تبلیغات
رایتل
ღ بادکنک صورتیღ ‍

داستان / شعر / حرف های خودم

بچه شلوغ

یه روز یک بچه خیلی شلوغ از مادرش اجازه می گیرد تا برود خانه دوستش و با بچه ها بازی کند. پس از چند ساعت برمیگردد. مامانش می پرسد: بچه آرامی بودی؟ پسرک می گوید: بله مامان. حتی مامان دوستم از رفتن من خیلی خوشحال شد . مامان پسرک می پرسد: از کجا فهمیدی؟ پسرک می گوید: آخر وقتی زنگ در خانه شان را زدم، مامان دوستم گفت : به به فقط جنابعالی را کم داشتیم.


تاکسی

معتادی منتظر تاکسی بود و هی می گفت: عید عید عید ... یه تاکسی نگه داشت و گفت: آقا، خیابونی به نام عید نداریم! معتاد گفت: بامرام، چرا این قدر از آدم حرف می کشی، منژورم همون سر بهاره دیگه!


لامپ

از یه نفر می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر احتیاج داری؟ می گه: 3 نفر می گن: چرا 3 نفر؟ می گه: یه نفر می ره بالا، نردبون لامپ رو بگیره؛ دو نفر هم از پایین نردبون رو بچرخونن!


فیل

می دانی وقتی یک فیل می رود روی درخت چی می شود؟ یک فیل از روی زمین کم می شود. ولی وقتی دو تا فیل می رود روی درخت چی می شود؟ یک فیل به روی درخت اضافه می شود. ولی وقتی سه تا فیل می رود روی درخت چی می شود؟ درخت می شکند.


قاضی و متهم

قاضی به متهم : خجالت نمی کشی؟ الان پنجمین بار است که به دادگاه می آیی . متهم : شما چی که هر روز به دادگاه می آیید.

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 09:24 ق.ظ توسط محدثه نظرات (0)



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت