X
تبلیغات
رایتل
ღ بادکنک صورتیღ ‍

داستان / شعر / حرف های خودم


الان که دارم این مطلب رو براتون می نویسم فنچم روکه همین الآن گرفته بودمش زیر آب پیچوندمش لای حوله مخصوصش که رنگشم سبزه و هم بدنش خیلی داغه و هم داره تک تک می لرزه،گرفتم دست چپمو دارم با دست راست تایپ می کنم.بدنش خیلی خیسه.

طوطیم رو هم سقف و در قفسش بازه وهروقت خواست میره بیرونو میادتو.البته درو پنجره ها رو هم می بندیم که یه موقع بیرون نره.براش یه آیینه هم گذاشیم که چون جفتش مرده بچه دپرس نشه.وای که چه قد طوطیم نازه ومن دوستش دارم.                  بزیوقتا طوطیم که میاد بیرون میره خودشو به کولر آویزون می کنه و اون بندی روکه به کولر آویزون کردیم رو می جوه حالا ان قدر جویدتش که دیگه هیچی ازش نمونده .

ولی هیچ حیوونی مثل همسترم نمی شه که ولش دادیم تو پارک.البته بگما مجبورم کردن.به قول معروف زور زوری. اون شب خییییییییییییییییییییییییییییییلی گریه کردم.تازه دوباره چندشب پیش یه مستند از شبکه ی 4داد ومنم تازه دوباره داغم تازه شدو زدم زیر گریه .واقعا دلم برای همستر جونم تنگ شده.

نوشته شده در سه‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1389ساعت 03:48 ب.ظ توسط محدثه نظرات (3)



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت