ღ بادکنک صورتیღ ‍

داستان / شعر / حرف های خودم

سلام به دوستای گلم!

امروزیه روزوحشتناک بود برای من.

تومدرسه ازبچه‌ها امتحان درازنشت گرفتن.اونم به طورمرگ آور.

اول سه تاتخته شیب دار آوردن.ماهاهم چه قد ذوق‌مرگ شدیم.فکر کردیم می‌خوایم ‌که ‌صاف روتخته بخوابیم‌ وکلی این تخته هه بمون‌کمک میکنه.بعد گفتن 1تا6 بایستی بیان امتحان بدن.  بعد دیدیم که وارونه شدن.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ای‌وای‌من.بایددرهمون‌حالت‌وارونه‌درازنشست‌بریم...تازه‌چه‌جوری‌بایدخودمون‌روبالا بکشیم؟

.....

.....

.....

.....

شماره 6تا12 بیان.منم‌چون اول فامیلیم (ای)هستش وشماره 10هستم بایدمیرفتم.خلاصه قبلش ازهرکس پرسیدم چه جوریه گفت باید تو یه دقیقه37تا بری.منم گفتم عیبی نداره فوقش 25تاروکه میتونم برم که.بعدوقتی وارونه شدم وگفت شروع هرچه‌قد زوریدم بیشتر از دو تانتونستم برم.همه میگفتن ماحدود 20تارفتیم.امامن بی چاره...

یکی 3تارفت؛یکی هم هیچی؛ولی یکی42تارفت.خوش به حالش!حالا نمی دونم چی کارکنم.     چون این برای مستمر بودو10نمره داشت.حداقل معلمون از قبلمشم نگفته بود.چه روزبدی بود امروز.

 

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1389ساعت 06:33 ب.ظ توسط محدثه نظرات (3)



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت