X
تبلیغات
زولا
ღ بادکنک صورتیღ ‍

داستان / شعر / حرف های خودم

سلام!خوبید؟!چی کار میکنید؟!

من که دیشب خیلی تعجب کردم.آخه چون در قفس فندق(طوطیم رو میگم)بازه هرجا دوست داره می تونه بره.الانم پـ ـ ـ ـرواز کرد اومد تو اتاق!خلاصه دیشب که داشتم سولات تاریخم رو در میاوردم دقیقا اومد نشست کنار دستم!از تعجب شاخ در آوردم!آخه تا حالا سابقه نداشتش که فندق انقدر خودمونی بشه!گفته نماند که می خواست کاغذهای دفترم رو هم بجوه!انقد خوش حال شدم که فندقم اومد کنار دستم نشت!آخه همش تا می یومدم سمتش فرار می کرد.بعدش هم که یه ذره رو فرش راه رفت.مامانم هم که یکم اونور تر نشسته همین جوری با راه رفتن رفت پیشش.(فندق رو میگم راه رفت)مامانم هم خوش حال شد و البته تعجب کرد.دیگه کلا فندقم خودمونی شد رفت!!!بعدش دوباره اومد پیشم همین‌جوری با راه رفتن منم که حواسم نبود و دستم هم یکم با با خودم فاصله داشت وفندقم عاشق جویدن چیز های مختلفه(اعم از چوب،کاغذ و روزنامه،زنجیرهای ظریف و...)مشغول به جویدن یه چیزی شد.یک لحظه سرم رو که برگردوندم دیدم زنجیر های دست بندم رو تیکه تیکه کرده.ولی هیچی بهش نگفتم که دپرس نشه!دیگه خلاصه دیشب فندق از خجالت همه وق هایی که نمی یومد پیشمون دراومد!

حالا یه عکس طوطی میذارم چون خیلی نازن.البته من فندق خودم رو از تمام طوطی ها بیشتر دوست دارما!


احتمالا این طوطیه ناز کرده!



وای چه خوشمله!







آخی داره غذا می خوره!



نوشته شده در پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389ساعت 01:39 ب.ظ توسط محدثه نظرات (15)



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت